از فکر این که امیر هم به پلیس نمی دونم چرا خندم گرفت و به سارا گفتم نمی دونم چرا از این امیر خوشم نمیاد.
برای یه لحضه ی کوتاه اخم کرد اما سریع به حالت اول برگشت و گفت: «چرا؟ پسر خوبی که
بی ادب
سارا بلند خندید که باعث شد بهار بهش چشم غره بره.
سارا: امیر خیلی سر به زیر و با اخلاق شیطون تو سازگار نیست
زیادی سرش پائین
سارا همون طور که زیر چشمی به امیر نگاه میکرد گفت: خیلی نجیب
لحنش طوری بود که ناخوداگاه ابروهام رفت بالا دیگه چیزی نگفتم
سر میز شام بودیم که یک دفعه یاد چیزی افتادم و گفتم: بهروز فردا باید من و ببری تهران رو ببینما
بهروز بهم نگاه کرد پشت سرش رو خاروند و گفت: فردا؟
اوهوم
بهروز اما من که فردا جلسه ی کاری دارم
اخمام رفت تو هم.