مامان و بابام منو تا مدرسه میرسونن این تابستون امیدوارم بتونم پول کافی جمع کنم که برای دانشگاه یه ماشین بخرم. قراره برم یه کالج محلی چون ارزونتره پس هنوز تو خونه ی مامان و بابام زندگی می کنم. برام مهم نیست مامان و بابام آدمای خوبی ان و باهم خوب کنار میایم. خیلی بهم آزادی میدن احتمالاً چون فکر می کنن بچه ی خوبی ام و هیچ وقت دردسر درست نمیکنم. تا حدی حق دارن. به جز کارتای شناسایی جعلی و گه گاه رفتن به کلوب زندگی آرومی دارم. سیگار نمی کشم، مواد مصرف نمی کنم. می رسیم مدرسه و لیا رو پیدا میکنم تو صف مراسم می ایستیم و منتظر میمونیم تا اسم مونو بخونن یه روز عالی تو اوایل ژوئنه نه خیلی گرم، نه خیلی سرد اسم لیا اول خونده میشه.
خوش به حالش که فامیلیش با T شروع میشه فامیلی من لستونه، پس باید نیم ساعت دیگه وایستم ،خوشبختانه کلاسم فقط صد نفره. یکی از خوبی های زندگی تو یه شهر کوچیک اسمم خونده میشه و میرم که دیپلممو بگیرم. به جمعیت نگاه میکنم لبخند میزنم و برای مامان و بابام دست تکون میدم. خوشحال میشم که این قدر بهم افتخار می کنن. دیپلممو می گیرم دست مدیر رو میفشارم و برمی گردم که برم سر جام. و تو همون لحظه دوباره میبینمش خون تو رگهام یخ می زنه. اون ته سالن نشسته و داره منو نگاه میکنه حتی از این فاصله حس می کنم چشم هاش رومه