فلافل ها رو درست میکرد حالم به هم میخورد ولی باید عادت
می کردم
فلافلی گرفتم و بدون این که به فروشنده نگاه بندازم به طرف نیمکت گوشه ی پارک رفتم و روش مچاله شدم گازی به فلافل تند بدمزه زدم و چشمهام رو محکم به هم فشردم نگاهی به پسر بچه ی کنار دستم کردم که با چشمهای مظلومش به ساندویچم زل زده بود
خنده ی پردردی کردم و تیکه ای از ساندویچم رو بهش دادم
با ولع خورد و خندید و بعد از تمام شدن ساندویچ تشکری کرد و دستم رو گرفت با کنجکاوی گفتم
– جانم؟!
با شنیدن صدام ابروهای مشکی پرپشتش رو به هم نزدیک کرد و سریع ازم دور شد.
نچی کردم و با تامل زانوهام رو بغل کردم و به خیابون خیره شدم
با صدای پیرزنی به خودم اومدم
خوبی دخترم؟
نگاهی به لباسهای مارک دارش انداختم و گفتم
خوب؟ به نظرت خوبم؟
آهی کشید و کنارم نشست خودم رو جمع و جور کردم و زیر چشمی بهش خیره شدم بهش نمیخورد مهربون باشه