حیرت زده خیرش موندم و اونم با مکث ادامه داد طرف براش یاد داشتم گذاشته بود با مداد آرایشی خود الی رو آینه نوشته بود حساب بی حساب .خانوم اینم واسه پولایی که ازم خوردی نه بابا کار کی بوده؟
قبل از اینکه جوابمو بده یه دفعه الی با توپ پر اومد داخل در حالیکه نگهبانشم پشت سرش بود نگهبان بدبخت رنگ به رو نداشت و حسابی ترسیده بود با خشم و عصبانیت به من نگاه کرد و خطاب به بهمن :گفت تحویل بگیر بهمن.. پول و طلای من به خاطر این رفیقت دزدیده شد. آقا خلج میگه دیشب هیرمند با اون دوزاری میرن طبقه بالا و چند ساعتی پایین نمیان.