
از سر جام بلند شدم و به غر غر های مادرم توجه
نکردم
به سمت سرویس بهداشتی رفتم و بعد از شستن دست
و صورتم به جلوی آینه رفتم و خودم و نگاه کردم.
توی فامیل همه میگن مادرم توی جوانی زیبا بود و
زیبایی من به مادرم رفته بود و
بیشترین چیزی که توی صورتم خودنمایی میکرد
چشمای خیلی درشت و آبیم بود… لبخندی توی آینه به
خودم زدم و از سرویس بهداشتی بیرون رفتم.
بعد از پوشیدن لباس از اتاقم بیرون رفتم
مامانم با دیدن من چشماش برق زد و گفت : ماشال
ماشال خیلی خوشگل شدی بعد که اومدی حتما باید یه
اسپند برات دود کنم.لبخندی زدم و گفتم: منو بابا میبره؟
مامان : آره بیا صبحونه بخور الن میاد.
پشت میز نشستم و چشمم و دور خونه گردوندم ولی
خبری از الینا نبود.
من : مامان الینا کجاست؟
مامان : خوابه
الینا خواهرم بود و تازه سه سالش تموم شده و الن
توی چهار ساله.
من که شخصا دلم برای اون لپای نرم و سرخش
ضعف میره..