دلم می اومد ولش میکردم بره زندان بمونه آدم شه.
حيف!
سر مادرش که با افسوس تکان خورد رفت. زن نشسته نگاهی به اطراف انداخت. داخل اتاق هم دست کمی از سالن نداشت ریخت و پاش بود و کثیف چشمش روی بوم عروسی شان بالا رفت لبهای خندان شیدانه و امیرطاها توی آغوش هم دلش را برد. از آن زیباتر صورت قشنگشان هر دو بور و گندمگون بودند. با چشم های عسلی وحشی و بی حد درشت و روشن غریبه ها فکر میکردند خواهر و برادرند از شدت شباهت. اما رابطه ی آنها از خواهر و برادر عمیق تر شد و به آغوش عشق چسبید خاطراتشان را که مرور کرد ضعف زد. چقدر همدیگر را دوست داشتند. از نوجوانی دنبال هم بودند مدام از این اتاق و آن اتاق خرپشته یا روی پشت بام بیرونشان میکشیدند. امیرطاها که موتور خرید هر روز بعد از مدرسه شیدانه پشتش بود و خیابان گردی میکردند چندین بار توسط مدیر دبیرستان مؤاخذه شد و تعهد داد انگار آن دختر برای
نامه سیاه کردن و امضا انداختن زیر تعهدنامه ها دنیا آمده بود. سرتق بود و لجباز اشتباه میکرد پشت اشتباه تنها مزیتش این بود امیرطاها را از جانش بیشتر دوست داشت. مطمئن بود شکایتش هم نمایشی بیش نیست. نفسی گرفت و بلند شد. از اتاق بیرون رفت. نگاهی به اطرافش انداخت. دلش برنمیداشت آن همه ریخت و پاش و کثیفی را ببیند اما دست نزد یکبار خانه ی شیدانه را جمع کرد و ازش طلبکار شد میگفت خودش را برای امیرطاها شیرین میکند او از چشمش بیفتد. چادرش را زیر بغلش جمع کرد و پله ها را آرام آرام پایین آمد
سندو نبرد. گیر نکنه کارش
امیرطا
به پاگرد اول رسیده نرسیده امیرطاها برگشت. روی پله ی مقابل در ایستاد و کله کشید
-مامان
آخرین پله را پایین آمد و مقابلش ایستاد
الان میارم سند و مادر یه خرده صبر کن.
برگشت و لب پله نشست کاپشن چرمش قرچی صدا کرد روی سنگ ها سیگاری آتش زد و کامی گرفت. طولی نکشید که مادرش برگشت با سند به شانه اش زد
نکش این سمو بگیر پاشو برو.
بلند شد و سند را گرفت. سیگار را کف حیاط انداخت و روی موتور نشست سمت خانه ی خاله اش رفت. دو کوچه با خانه شان فاصله داشت. زن انگار پشت در ایستاده بود. تا زنگ زد، امیر طاها افتاد زد در را باز کرد. نگاهش که به پرسید:
پیداش نکردی خاله؟
سلام چرا گرفتنش بازداشته.
زن محکم روی دستش زد