کلیدم را بیرون آوردم و به در انداختم. هنوز وجودم اسیر سرما و لرزش بود.
در را باز کردم و خریدها را به داخل خانه انتقال دادم.
خواستم در را ببندم که پایی در مقابلش قرار گرفت و مانع از بسته شدن در شد با دیدن کفشهای پدر به معنای واقعی دار فانی را وداع گفتم نفسم بند آمده و رنگم همانند گچ دیوار سفید شده بود پدر در را به سمت جلو هل داد که باعث عقب رفتن جسم بی جانم شد دستانم همچون میتی سرد بودند نکند مرا دیده بود؟
مردمک چشمانم در سیاهی چشمان پدر سو _ سو می کردند.
دستانم سرد تر از همیشه بود. با دیدن گره میان ابروان پر پشت پدر دلم همچون آب روان پایین ریخت. خواستم ماجرا