دانلود رمان باران از لیلی نیکزاد با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
داستان راجع به دختری به نام باران هست که پدرش رو از دست داده و دانشجوئه و با مادر و ۳ تا خواهرش زندگی میکنه. توی دانشگاه با یه پسری فوق العاده مشکل داره. به دلایلی مجبور میشن خونشون رو عوض کنن و دست بر قضا همسایه و صاحب خونشون همون پسره هستش…
خلاصه رمان باران
خواب مانده بودم، یعنی نیم ساعت دیرتر از ساعتی که باید، بیدار شده بودم. خیلی هنر می کردم، فقط یک ربع اول کلاس را از دست میدادم. دکتر بزرگمهر عادت داشت اول کلاس حضور و غیاب کند. لعنتی… تند تند مانتویم را تنم کردم پای خزر را هم لگد کردم تا مقنعه ام را پیدا کنم، چروک بود وضعیت بحرانی بود مقنعه ی تر و تمیز خزر را که همیشه از در کمد آویزان می کرد، قاپیدم و کشیدم روی سرم حداقل جلویم مرتب باشد.
بعد هلشان دادم پشت گوشم جورابم را هم پرت کردم توی کیف تا بعدا توی اتوبوس بپوشم موبایلم را هم برداشتم و از اتاق بیرون زدم مامان از آشپزخانه صدایم زد. فقط چتری هایم را شانه زدم. کجا؟ یه چیزی بخور… دیرم شده نمی تونم. تا کفشم را پیدا کردم و پاهای بدون جورابم را به سختی هول دادم تو، مامان سررسیده بود. لقمه ی نان و پنیری داد دستم و من ذوق کردم قربونت. توی باغ معین را هم دیدم که داشت به سمت ماشینش می رفت…
از باغ بیرون زدم و همینطور که لقمه ام را گاز می زدم تند تند قدم برداشتم. مطمئن بودم معین نگه میدارد و تعارف میکند که سوار شوم. برنامه داشتم رویش را زمین بزنم و قیافه بگیرم که دیر برسم بهتره اینه که با تو برم. بعد او کمی تعارف می کرد و اگر قیافه ی مهربانی داشت من قبول می کردم! خب، دیرم شده بود، در این شرایط استراتژی ها تغییر می کرد اصلا مامانش گفته بود با هم برویم خودش هم قبول کرده بود، مگر نه؟!
دانلود رمان بغض از لیلی نیکزاد با فرمت های pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
داستان درباره دختری ۱۲ ساله به نام نیک رخ هستش که با فوت پدرش به خونه عمه ش میاد و از این طریق با دانیال که پسر یکی از آشناهای عمه ش بوده آشنا میشه…
خلاصه رمان بغض
بعد از ظهر همه به جـز پدر و عمو بـه سـاحل رفتند. نیک رخ سیری ناپذیر و با شیفتگی به اطرافش نگاه می کرد حتی حرف نمی زد. دست نیلوفر را گرفته بود و سعی می کرد هیچ چیز را از نظر دور نگذارد. دانیال خوشحال بود که پدرش با بردن آنها موافقت کرده بود. این طفلک… صدایی همه را از جا پراند: وای! نیلوفر با نگرانی به سمت نیک رخ خم شد: چی شدی؟ نیک رخ پایش را بالا گرفته بود و لب هایش را روی هم فشار می داد، خون قـطـره قطره از پایش روی زمین می ریخت همه پروین با دستپاچگی دستمالی از کیفش در آورد: آخه تو کی کفشتو در آوردی؟ کفـش نیک رخ دورترهـا روی زمین افتاده
بود و شیشه ی شکسته ای درسـت جایی کـه نیک رخ قبلا پایش را گذاشته بود به چشم می خورد نیک رخ دستمال را به پایش فشار می داد و گفت: عیبی نداره، دردم نمیاد، عمه پروین غرغری کرد و روسری نیک رخ را از سرش در آورد و انرا دور پایش پیچید، نیک رخ سعی کرد و موهایش را در مقابله با باد کنار بزنند و کلاه را روی سرش بگذارد. نیلوفر خواست دستش را بگیرد و راه ببرد ولی نیک رخ پس کشید لی لی کنان رفت و روی تخته سنگی نشست و به دریا چشم دوخت. پدر دانیال، زخم نیک رخ را شست و دوباره بست. درد نمی کنه؟ نیک رخ طفره رفت: نه، خوبه! وقتی همه دور آتش حلقه زده
بودند و عمو یک ترانه ی قدیمی را به آرامی و بـا غـم می خواند، نیک رخ به بازوی عمه پروین تکیه داده و به شعله های آتش خیره شده بود. دانیال متوجـه شـد وقـتـی یکبـار داشـت جابه جا میشد و بـه پاشنه ی پایش فشار آمد چطور صورتش از درد درهـم رفـت ولـی بـاز هـم هیچ نگفت. گونه اش را بـه شانه ی عمه اش تکیه داد و فقط گفت سـردش است. نیلوفر ژاکت دانیال را که روی پایش بود، روی شانه هـای نیک رخ انداخت برای نیک رخ مثل پتو بـود و تمام بدنش را می پوشاند او خیلی کوچک بود، ظریف و شکننده! وقتـی هیکلش را می دیدی دلت می خواست او را در میان بازوهایست پنهان کنی تا…